تبليغاتX
آسمون آبی

آسمون آبی

!!!همه چیز از همه جا... فعلا خاطرات مدرسه!!!

به شهر دلها اگر سفر کنيم

انجا که همه صحبت از مهر و وفاست

کسي کسي را زجر نمي دهد

هميشه صحبت از صلح و صفاست

در شهر دل نگاهها مهربان ترند

چشمها زلال و عشقها سوزان ترند

انجا دگر کسي تنها نمي شود

از فرط عشق دلها با صفا ترند

در شهر عشق با خون سرخ نوشته اند

اينجا همه کس با هم برابرند

با هم به شهر دلها سفر مي کنيم

انجا که بيگانه ها با هم برادرند

نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 15:3 توسط حورا| |

قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه


تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه


تو مي دوني تا هميشه.....  من به ياد تو مي مونم


هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم


واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس


ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس


بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم


اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم


لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن


با نگاه پاک و معصوم........  دل سردمونشون کن


تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون


رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 10:54 توسط حورا| |

تو مثل ابر سفيدي تو روزاي نا اميدي

مثل يک آيه نوري تو شباي بي پناهي...

اگه دوري تو از اين دل واسه من زندگي هستي

مثل عاشقانه نابي لحظه هاي شور و مستي.....

اي ابرک خيالم در آسمان بختم غوغا کن!!!!

بمان تا ببينمت اي سفيدي و پاکي احساسم

شايد تو فقط تو مرا پيش خدا ببري

مي دانم تو نفس خدايي!!! هميشه با وفايي

اي ابرکم بر من ببار و ببار پاکم کن!!!

خسته ام مرا با خود ببر تا قصر سفيد خدا

تو نباشي بي تو از تنهايي مي ميرم

مرا با خود ببر مرا با خود ببر

حالا اگه مي خواي ابر سفيد تو را هم ببره

اگه تو هم مي خواي بري قصر خدا نظر بده!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:32 توسط حورا| |
بار اول کودکی بودم که عشقی کرد داغم دیدمش در حال بازی او خودش آمد سراغم مادرش لختی که بگذشت آمد و او را صدا کرد نرم نرمک رفت و دل را برد و بازی را رها کرد رفت و من ماندم سر جای نخست تا چند ساعت مات و مبهوتم, خداوندا چه بوده این حکایت؟ این که بود و از کجا آمد که اهل شهر ما نیست از لطیفی و وجاهت مثل او در شهر ما نیست در تعجب مانده بودم که چرا دل شوره دارم از چه ناگه از تب انگاری که در جان کوره دارم نه توان دارم که راه خانه را در پیش گیرم نه حیایم می گذارد تا سراغش بیش گیرم نه دگر هرگز چنین وضعی به عمرم دیده بودم نه که نام این بلا را از کسی بشنیده بودم حال در اندیشه ام چون عذر این تقصیر آرم پیش بابا چه دلیلی بهر این تاخیر دارم غرق این افکار بودم ناگهان در باز کردند مادرش با میزبانها الوداع را ساز کردند او به خواب ناز بود و سر به روی دوش مادر من برای دیدنش چون سایه دوشادوش مادر مادرش فهمید و از من خواست تا من باز گردم چند روزی بعد همبازی آن طناز گردم من اجابت کردم و در جای خود آرام گشتم جان من رفت از تنم از این سبب آرام گشتم من دگر هرگز ندیدم آن پریزاد رمیده لیک مانده یاد او سهم من از آن نور دیده آنچه گفتم بود شرح اولین معشوق نامی گر چه شاید بود گفتش جملگی از روی خامی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:12 توسط حورا| |

تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديــدم

اطلسي هاي عاشقــو از گـل لبهـــات مي چيدم

تو رو خدا صدام نـکن تو خواب تومهربون تري

دست منو مي گيري و با خود به ابرها مي بري

هزار تا آسمون واسـم ستاره ها رو مي شماري

ماهو مياري رو زمين جاش منو اونجا مي ذاري

چقد تو پاک و مهربون تو خواب من پا مي ذاري

بيدار مي شم تو مي ري و باز منو تنها مي ذاري

تو رو خـدا به جـون من خوابمو از چشام نگير

تو جون بخواه منم مي دم ، خوابمو از چشام نگير

تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديدم

اطلسي هاي عاشقــو از گل لبهــات مي چيدم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 20:50 توسط حورا| |

هــم ترانه، هـم تــرانه

پر گرفتي بـــي بــهانه

رفتي و تنهام گذاشتي

وقـت هق هق شبـانه

********

تــو تنت، از جنس بارون

من تنم، خاکي و خسته

عمريه کـه قلب تنهـــام

دل بــه همت تــو بسته

********

من که از همه گسستم

پاي عشق تـــو نشستم

چشمامو وقف تــو کردم

دل به خلوت تــــو بستم

********

هم ترانه پس كجايي؟!

من كه مردم از جدايـي

دل شكسته و غــريبم

جون ميدم اگـــه نيايي!

.............................

هــم ترانه، هـم تــرانه

پر گرفتي بـــي بــهانه

رفتي و تنهام گذاشتي

وقـت هق هق شبـانه

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 11:15 توسط حورا| |
سلام ...خوب هستین؟

عید همتون مبارک.....مبعث رو میگم...

محمد پرتو عین الیقین است

جهان را رحمت جان افرین است

زمانه خرم از میلاد او باد

دل ما بوستان یاد او باد

کم بود چون دیگه پیدا نکردم اینم به کمک فرشته جون بود...

بای بای

نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 9:24 توسط حورا| |
سلام بچه ها جون....خوبین...

عید مبعث رو به همتون تبریک میگم...

مبارک....مبارک....مبارک

اومدم براتون چیز های خوش مزه بزارم و برم....

گشنتون شد....خوب برو چیزی بخور....

من میرم...بای بای

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:17 توسط حورا| |
کلبه تنهای...

من که هر انچه داشتم اول ره  گذاشتم

حال برای چون تویی اگر  که لایقم  بگو

تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم

با خزانت نیز خواهم ساخت . خاک بی خزانم

گر چه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم

زیر سقف آشنایی ها میخواهم بمانم

بی گمان زیباست آزادی

ولی من چون قناری دوست دارم در قفس باشم

که زیباتر بخوانم

در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش

شعرهایم را به آبیهای دنیا میرسانم

گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی

من اما جذبه ای دارم که دنیا را به اینجا میکشانم

نیستی شاعر...

نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی

ور نه بیهوده نمیخواندی به سوی عاقل و دانا

عقل یا احساس . حق با چیست؟

پیش از رفتن . ای خوب

کاش میشد این حقیقت را بدانی یا  ......   بدان

بای بای

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 13:6 توسط حورا| |
سلام بچه ها

خوبین؟ ببخشید نمیدونم چرا اینجوری میشد واسه عکسا میگم ...

ولی با کمک فرشته جون درست شد ...ولی از تو فایل های کامپیوترم نمیتونم بزارم

اقا مجید اگه شما میدونین باید چی کار کنم به من کمک کنین...

بریم سر آپ...

زنبور....

همین دو تا عکس رو میزارم ببینم  مییاد یا نه...

برم ببینم چی میشه...بای بای

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:0 توسط حورا| |
سلام بچه ها خوبین خوشین سلامتین؟

دوباره اومدم تا یک اپ دیگه هم بکنم

یک کمی براتون شعر میزارم و یک کمی هم عکس....

نرود از يادم

آن روز پشت پرده های آفتاب

در بستری از خواهش و اسرار و نياز

تن سردم به تن گرم تو می برد نماز

...

نرود از يادم

ياد وقتی که در آغوش تو بودم هرگز

ياد آن لحظه که در آغوشم

می خزيدی چون مار

و به آسانی گذر کردن آبی جاری

می گذشتی از من

از روح و تنم

...

هر دو می لرزيديم

تو ز شور خواستن بيشتر هر چه لذت

و من از وسوسه ی آتش تو

تو ز جان خسته و بی روحم

چه می خواستی ؟ جز شعله عشق؟

و من ساده از آن محفل داغ

نخواستم جز آرامش

...

تو رفتی

اما هرگز يادت نرود از يادم

ياد آميزش لبهای تو بر لبهايم

ياد آن لحظه آخر

تو می رفتی و تنها می ماندند چشمانم

تو برو

اما نه هرگز نرود از يادم

ياد آن لحظه که گفتی

تا ابد دوستت می دارم...

من برم دیگه ...بسه بازم مییام قربون همتون بای بای

راستی نظر یادتون نره ها.... خدا حافظ

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 11:20 توسط حورا| |
سلام...

من حورا هستم نویسنده این وبلاگ.

خوشحال میشم باهاتون آشنا بشم...

امید وارم از وبم خوشتون بیاد و به وبم سر بزنبد

هنو اپ اول هست و نمیدونم چی بگم...فک کن..

 

در میان من وتو فاصله هاست...

گاه می اندیشم...می توانی تو به لبخندی

این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری!

دست های تو توانایی ان را دارند

که من را زندگانی ببخشند

چشم های تو به من ..

می بخشند.

اینم از اپ اول...فعلا بای بای  نظر یادتون نره.

نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 13:1 توسط حورا| |