تبليغاتX
آسمون آبی


آسمون آبی

!!!همه چیز از همه جا... فعلا خاطرات مدرسه!!!

اگه يه روز برم سفر

بدونـي رفتم بي خبر

صداتو با خود ميبرم

تا تـو سفر کــم نيارم

*******

اگه چشام باروني شه

نيمه شبا به خاطرت

مهتابو مهمون ميکنم

واسه چشاي عاشقت

*******

اگه برم تـو آسمـون

رو تـن ابـرا بشينم

حتي اگه برم بهشت

خواب چشاتو ببينم

*******

.......................

اگه که عطر نفسات

جاري بشه تو نفسام

پر بشه از هواي تو

توي تموم لحظه هام

*******

......................

بازم واسم خيلي کمه

توي دلم پر از غمه

تا تــو کنارم نباشي

دنيــا واســم جهنمه

*******

دوست دارم دوست دارم

تا دوردوراي آسمون

غريبه نيستي به خدا

اينو بدون اينو بدون

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:55 توسط حورا| |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ خوش میگذره؟ کجایه دنیایین؟

من که خیلی خوبم...

خیلی خیلی خیلی

اخه ۱۹ مهر تولد فرشته جونه

۲۱ مهر هم تولد من

دوباره ۲۱ مهر تولد فاطمه جون

اول تولد فرشته جونه...همه اونایی که به وب من سر میزنن فرشته جون رو میشناسن همون کسی که باعث شد منم وب بزنم و برم تو کار نوشتم

فرشته جون تولدت مبارک

ایشاالله ۱۰۰ ساله شی نه ۱۲۰ ساله شی نه ۱۲۰ سال کمه همیشه زنده باشی

حالا نوبت فاطمه جونه...فاطمه جون شما هم تولدت مبارک  خیلی جالبه من و فاطمه جون هر دو مون ۲۱ مهر متولد شدیم

فاطمه جون تولدت مبارک

حالا جالب تر از همه این جاست که هر سه تا مون متولد ماه مهریم و متولد سال ۱۳۷۱

یک چیز دیگه هم هست این که فرشته جون ۲ روز از من و فاطمه جون بزرگ تره

 بزرگمون فرشته جونه

بعدشم میرسیم به خودم

تولد منم نزدیکه دیگه  همون ۲۱ مهر...

حالا هیچ ماه دیگه ای نبود ما توش به دنیا بییایم که از همه جا باید تو ماه مهر به دنیا مییومدیم؟ ها؟

حالا شاید خدا خواسته ما که نمیدونیم دلیلش چی یه

منم تو این روز پا به این عرصه خاکی گذاشتم که امسال تولدم یک روز خوبی افتاد ۲۱ مهر روز عید فطر اخه این اپ رو من ثبت موقت کردم همین

تولد خودم هم مبارک

من توی شهر مشهد به دنیا اومدم ...که شاید خیلی ها دوست داشته باشن هم شهری من بودن

الانم رفتم کلاس اول دبیرستان

که خیلی میترسم که این سال اولی نتونم خوب درسا رو بخونم

اگه خدا بخواد رشته تجربی رو هم انتخواب میکنم و...

 

حالا    ۱...۲...۳

تولد  تولد   تولدم مبارک

حالا شعم ها رو فوت کردم

بریم سر کادو ها

میخوام بازشون کنم

برام چی اوردین؟؟؟؟ هیچی نیاوردین؟؟؟؟اوردین؟؟؟؟

مرسی از همه ی دوستانی که به من سر میزنن و نظرات خوشگلی رو برام میزارین

همین نظراتتون و کامنت ها تون رو به عنوان کادویه تولدم قبول میکنم

مرسی..........................مرسی................................مرسی

اینم کیک تولدمون

فرشته تو از همه بزرگتری پاشو کیکو قاچ کن و بین حاضرین پخش کن

 

یک چیز دیگه هم بگم و برم دیگه...این که بی خیال ترک کردن شدم چون به دلایل خانوادگی من هفته ای یکی دو بار نت مییام پس به طور کامل بی خیال ترک کردن شدم تازه اگه بخوام هم ترک کنم و تازه به ترک عادت کنم دوباره عید اومده و سال نو و نت و... و بعدشم که تابستون و دوباره همه یه کارایه تابستون امسال...

ببخشید که این دفه از همیشه بیشتر نوشتم...اخه تولد سه نفر بود دو تا از دوستای نازنینم و خودم

دوستون دارم به شدت

قربون همتون

وای نمیدونم چرا اپ نشده من ثبت موقت کرده بودم پری روز ۱۸ مهر ساعت ۱۷:۰۰ثبت شه ولی خوب نشد دلیلشو نمیدونم

فرشته جون ببخشید تقصیر من بود

ببخشید                                           ببخشید                                                           ببخشید

فردا هم عید فطره دیگه...مبارک

حق نگدار

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 17:0 توسط حورا| |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟ خوش میگذره؟

مدرسه.دانشگاه.سر کار....

امید وارم بهتون خوش بگذره

من یکی که مثلا تو ترکم (ترک نت و چت و...)در جریانین دیگه

میخوام نت نیام ولی خوب نمیشه هر وقت وقت میکنم مییام ولی خوب از بعد از ماه رمضون که دیگه نمیشه بییام

میریم مدرسه درس میخونیم دکتر میشیم مهندس میشیم شاید هم هیچی نشیم

من که مردم میخواستم اپ نکنم ولی خوب مگه میشه اخه دیووونم دیگه کشتم خودمو تا اپ نکنم و با خودم گفتم همین روزایه اخری خوب اپامو بکنم که دیگه بعدش نمیشه

تا اخر ترم اول یعنی اخر دی ماه که دیگه میخوام نیام ترک کنم درست حسابی

ببینم میشه یا نه ولی با این که خودم برای خودم برنامه میریزم  که بهش عمل کنم نمیتونم

الانم وقتی بی کارم و میخوام نیام نت مثل این دیووونه ها دور خودم میچرخم

ترک کردن عجب کار سختی یه...فرشته جون بهت حق میدم اخرایه تابستون هی بای میدادی باز ان میشدی و چت هم میکردی و...درکت میکنم خانومی

امید وارم که بتونم خوب درسامو بخونم حد اقل یک رشته درست حسابی انتخواب کنم و برم سر کار و ...

ولی حالا کو تا کار باید کلی بریم کنکور بدیم کلی درس بخونیم و... تازه اگه قبول شیم

الان هم که میشینم سر کلاس همین که زنگ دوم میشه و ساعت ۱۰ میشه من یک هو یاد همه بچه های پارازیت مییوفتم و هیچی از درس نمیفهمم.

انقد دلم برای تازه وارد و ف مثل فلانی(نرگس فتحی)تنگ شده که نمیدونین

دلم برای اون صدای خوشگل اقا سعید پور محمودی هم تو برنامه پارازیت خیلی تنگ شده

ساعت ۱۰ رادیو رو روشن کنم و تا ۱۱:۳۰ پای وب پارازیت باشم و بعدشم که اذون رو میگن برم نمازم رو بخونم و...

دلم برای همه همه همه تنگ شده

خیلی هم تنگ شده

کو تا تابستون سال دیگه ...نه؟ معلوم نیست ما تا اون موقع کجا باشیم رو زمین؟ رو هوا؟(شوخی بود)

به قول فرشته دوستون دارم به شدت

قرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررربون همتون

این روزای اخر ماه رمضون منو فراموش نکنین

راستی یک شب رفتم حرم برای همتون دعا کردم همه یه همتون

خدا نگهدار

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 15:19 توسط حورا| |

سلااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟خوش میگذره؟

اینم از هفته اول ماه مهر...

که نمیشه گفت هفته یه بدی بود ولی خوب.خوبم نبود دیگه

اول مهر و کم کم درس خوندن هم شروع میشه و باید یک جورایی کامل اینترنت رو ترک کنیم

نمیشه گفت این ماه مهر ماه بدی یه اخه منم تو این ماه پا به این عرصه یه خاکی گذاشتم

اخه نیست یکی بگه هیچ ماه دیگه ای نبود که ما توش بدنیا بییایم؟؟؟

بی خیال بابا...شاید خدا میخواسته که منم تو این ماه به دنیا بییام دیگه

حالا دیگه یک جورایی همه بچه ها دبیراشونو میشناسن و...

ولی من هنوز دبیر عربی و مطالعات و ادبیات رو ندیدم

یعنی شنبه باهاشون داریم

همین هفته اولی اومدن سر کلاس درسم دادن درسم پرسیدن تازه امتحان هم از سه سال راهنمایی گرفتن...فک کن

شنبه این دبیر شیمی هم میخواد از ما درس بپرسه...

در کل باید مثل پارسال شیم و بزنیم تو کار خر خونی و بی خیال اینترنت شیم

فک کنم باید روزی ۷-۸ ساعت درس بخونیم و بخونیم و بنویسیم و بنویسیم

یک چیز دیگه هم هست هر کدوم از این دبیر ها وارد کلاس میشن میگن یک دفتر ۸۰ برگ یا ۱۰۰ برگ بردارین...ما امسال از پارسال بیشتر مینویسیم فک کنم

یک ریز باید تو دفتر بنویسیم

همین دیگه

دوستون دارم

منو هم دعا کنین

یا حق

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 21:53 توسط حورا| |

سلااااااااااام

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟

اینم از روز اول مدرسه ها روز اولش هم گذشت ولی کو تا روز اخرش و تموم شدن مدرسه ها و دوباره اومدن تابستون و...

ولی خوب برای من خیلی بدم نبود روز اول

اول دبیر ریاضی اومد سر کلاس بعد گفت دو زنگ دیگه هم ریاضی دارین...بعد ما همه گفتیم وااااااااااااااای

بعد گفت نه زنگ وسط شیمی دارین بعد ما خوشحال شدیم

زنگ اول ریاضی زنگ دوم شیمی زنگ اخر هم ریاضی

در کل روز بدی نبود ولی خوب خوبم نبود دیگه

مشگل این بود که همه روزه بودیم و گشنه و ...

زنگ اخرم زنگ نماز داشتم شما هم داشتین؟

رفتیم نماز خوندیم و برگشتیم خونه

الانم که من توی خونه جلوی کامپیوتر نشستم و دارم اینا رو مینویسم دارم از گشنگی جون به لب میشم

ولی اینایی که تو عکس میبینین من نیستم ها...نمیدونم کی ین...بی خیال

گشنمه...............گشنمه...............گشنمه.................گشنمه

من غذا میخوام

امید وارم این روز اولی به شما دوستای عزیزم بد نگذشته باشه و مثل من گرسنه نباشین

وای خوب همه روزه ایم و هر کار هم بکنیم بازم  یک کم بد میگذره دیگه...

بریم سر درس خوندن و ...

وبم رو هم هفته ای یک بار سعی میکنم اپ کنم ولی اگه بعضی وقتا یک کمی دیر شد به بزرگی خودتون ببخشید

کم تر هم به دوستام و وب هاشون سر میزنم بازم منو ببخشید

همین

یا حق

*********************************************************************

سلااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

امروزم روز دوم بود دوم ماه مهر و دومین روز از فصل پاییز

ساعت ۸ همه بچه های خوب توی مدرسه بودن همه سر صف ایستاده بودن و به حرف های مدیر گرامی که همون حرف های روز اول رو داشت تکرار میکرد گوش میدادیم

بلاخره حرف های مدیر گرامی به پایان رسید و ما رفتیم سر کلاس

همه نشسته بودیم و میگفتم اون جور که به ما گفتن این زنگ که زنگ اول باشه پرورشی داریم

بعد دبیر اومد سر کلاس و شروع کرد به معرفی کردن بعد از کلی حرف زدن گفت من دبیر برنامه ریزی هستم بعد ما فهمیدیم که نه بابا این دبیر پرورشی نیست و دبیر برنامه ریزی یه

زنگ اول تموم شد

حالا زنگ دومه ما این زنگ دین و زندگی داشتیم دبیر دینی اومد سر کلاس یک دبیر با مزه ی بود همش میخندید و  لب خند میزد  ما رو میگی همین که خنده های اونو میدیدیم از خنده میترکیدیم

دیگه این جوری بود

زنگ خورد

حالا زنگ سوم و زنگ اخر بود

زبان داشتیم....توی حیاط که بودیم پیش دانشگاهی ها میگفتن شما بد بختین امسال از دست دبیر زبان...میگفتن یک دبیر پیری یه به نام عزیزی

نشسته بودیم سر کلاس تا این دبیر یعنی دبیر زبان بییاد سر کلاس بعد یک خانومی وارد کلاس شد (هیچ شباهتی با اون خانومی که پیش دانشگاهی ها میگفتن نداشت!!!)بعد خودشو معرفی کرد ولی فامیلش با اون خانومه هم یکی نبود

بعد ما فهمیدیم که اخ جووون اون دبیر زبان دیگه یعنی خانوم عزیزی نیست

(این خانومه که امسال دبیر زبانمونه خیلی با کلاسه و یک جورایی هی کلاس میزاره )

روش تدریسش رو گفت و شروع کرد به درس دادن

بعدشم زنگ خورد و من اومدم خونمون

راستی فرشته جونم مرسی از این که پیشنهادم رو قبول کردی و وبت رو حذف نمیکنی کلی خوشحال شدم من هم مثل فرشته همین کار رو میکنم تا بعد از تولدم یعنی ۲۱ مهر بیشتر درست حسابی اپ نمیکنم و بعدشم میخوام بنویسم تا تابستون سال دیگه اپ نمیشه...(ولی شاید هم اپ کردم ولی خیلی دیر به دیر)

دوستون دارم به شدت

منو دم افطار فراموش نکنین

یا حق

 

نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 15:1 توسط حورا| |


Design By : Night Skin