تبليغاتX
آسمون آبی


آسمون آبی

!!!همه چیز از همه جا... فعلا خاطرات مدرسه!!!

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبی؟خوشی؟چه خبرا؟ چی کار میکنی؟کجای دنیایی؟

ببخشید دیگه یک کمی دیر شد...کسی که میخواد کم تر نت بیاد واسش این چیزا هم پیش میاد دیگه...

شرمنده...به بزرگی خودتون ببخشید دیگه...

سه شنبه سر کلاس نشسته بودیم که از دفتر مدرسه خبر رسید دبیر ریاضی تشریف نیاوردن...ما هم خوشحال شدیم و از ذوق به جون خودمون افتاده بودیم...با خودمون میگفتیم ایول حالا میشینیم واسه زنگ بعد که دین و ندگی و زبان فارسی داریم درس میخونیم...(حالا منم نه که خیلی درس حونم!!!)

نشسته بودیم و داشتیم با هم حرف میزدیم که ناگهان صدایی شنیدیم...انگار از پشت در به در میکوبیدند...

ما رو میگی ترسیدیم همه قیافه ها رو درست کردیم...

ناگهان در باز شد و کسی وارد کلاس نشد جز خانوم ملائکه(معاون اول ها...)

حالا ما رو میگی با ترس و لرز از روی نیمکت ها بلند شدیم... میدونستیم این خانوم چرا تشریف اورده کلاسمون...

دلیلش چیزی نبود جز کارنامه های درخشان

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی نمیخواااااااااااااااااااااااام

معاون گرامی شروع کرد...

فردا به والدینتون بگین بیان نمره های درخشانتون رو بگیرن....

ما رو فقط باید توی این لحظه میدیدین...همه مثل گچ سفید شده بودیم...نزدیک بود گریمون در بیاد...

از اون موقع تا فرداش که قرار بود مامانم بیاد و کارناممو بگیره برام ۱۰۰ سال گذشت....!!!

حالا ۴ شنبه شد و قراره مامانم بیاد مدرسه...

وای چه ترس ناک...

من مامانمو واسه معدل ۱۷ اماده کرده بودم ولی اونا میگفتن نه بابا ۱۸ میشی اگه خیلی کم بشی...

من که امید وار نبودم.....مامانی کمک...!!!

مامانم قرار شد ساعت ۱۱ بیاد و کارناممو بگیره...

ولی ساعت ۱۰:۳۰ که زنگ تفریح بود و من توی حیاط بودم مامانم رو از دور دیدم که داشت به ساختمون مدرسه نزدیک میشد...

من از اون طرف حیاط دویدم تا به مامان برسم...

داشتم میمردم...

مامانم رفت توی دفتر مدرسه ...بعد از کلی گپ و گفتگو اومد بیرون....وای جرعت نکردم به مامانم نگاه کنم داشتم میمردم...دوستام از این طرف و اون طرف امید واری میدادند ولی....نزدیک بود بزنم توی دهن نگار...!!!

مامانم این جوری برگشت بهم گفت....ای بابا!!!کم شدی ولی باید جبران کنی!!!!

من در این لحظه بهم شک وارد شد و فک کنم مردم و زنده شدم....

گفتم مگه چند شدم؟؟؟؟

یک هویی نگار کارناممو از دست مامانم گرفت و زد زیر خنده...

باز دوباره من مردم....

نمیدونم چرا معدلمو به خودم نمیگفتن!!!!

کارنامم دست همه بچه های کلاس چرخید و بعدش به دست خودم رسید...!

حالا بگو چند شده بودم....

وای خجالت میکشم بگم!!! خیلی بد شدم...

گریه گریه گریه گریه  گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه گریه

شدم ۱۸.۸۲

خیلی بد شدم نه؟؟؟؟اره خودم میدونم از این دیگه بد تر نمیشد...

ولی خدایی بچه خوب باید بشینه توی خونه درس بخونه نه که بیاد نت و چت نه؟؟؟؟

ولی خیلی امتحان هامون سخت بود .در حد ترم اول نبود...

فقط ۳ تا بالای ۱۹ داشتیم...از همه بیشتر توی اول ها  ۱۹.۳۰ بود اونم توی کلاس ما بود...

این جیگری که شده ۱۹.۳۰ خیلی خر میزنه...سه سال راهنمایی تیز هوشان بوده...

ولی باز هم اگر من اون روزایی که تعطیل بودم واسه امتحان ها میشستم خوب درس میخوندم و نت و چت و پارازیت رو بی خیال میشدم معدلم بهتر از اینا میشد...

ولی حالا همینه که شده...قصه خوردن فایده ای نداره...

باید واسه ترم بعد جبران کنم...چون شاید مدرسمو عوض کنم شاید هم نه...

نمیدونم والا...

راستی معلم زبان فارسیمون گفته خاطرات این هفته تون رو بنویسین...

چه اتفاق های جالبی براتون افتاده؟

و این جور چیزا...

ولی واسه من نمیدونم چی بنویسم...یعنی فعلا چیز جالبی پیش نیومده که به درد انشا بخوره...

اگه واسه شما توی این روزا یا گذشته یک اتفاق جالب افتاده بهم بگین تا من اون هم بنویسم...

اگر دوست داشته باشین منبع رو هم میگم...

میگم وب خودم .کامنت دونی.کامنته.......

خوبه؟؟؟

این دبیر گرامی گفت اگه یک کمی اب و تابشو هم زیاد کنیم مشگلی نیست...فقط باید جالب باشه!!!

مرسی اگه در این مورد هم کمکم کنین...

¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤

والنتاین هم مبارک...

امید وارم هدیه های خوشگل بگیرین...کاکائو هم خوب بخورین...

¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤

موفق باشید

مثل همیشه یا حق

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:22 توسط حورا| |

سلاااااااااااااااااااااااااام...

خوبین؟؟؟خوشین؟؟؟سلامتین؟؟؟

وای چقد دلم براتون تنگ شده واسه دوستام واسه چت واسه هر چی درباره ی نت هست و بس...

این چند روز من نبودم ببخشید به خدا...تلفونمون قطع شده بود دیگه

منم یک دختر پاشم برم کافی نت؟؟؟عمرا"

ولی به جاش با موبایل همین جوری توی نت پلاس بودم ولی از اون جایی که بنده توی گوشیم مسنجر ندارم پس چت نمیکردم و فقط وب گردی بود و بس...راستی چرا از توی موبایل نمیشه کامنت گذاشت؟؟؟؟

خودمو دیووونه کردم نشد....

ببخشید دوستای عزیزم که بی خبر یک دفه گی غیب شدم و نت نیومدم...گرچه که بعضی از دوستان با خبر بودن...

خوب حالا بی خیال حالا که وصل شد دیگه...

وای ولی الان که توی نتم چقد خوشحالم...

حس خوبی دارم.به نت که نزدیکم...

از مدرسه سیر شدم دیگه حوصله مدرسه رو ندارم....وای کی باشه عید بیاد خیلی دلم برای تعطیلات تنگ شده

فکرشو بکن...این 14-15 روز عید رو مثل توی تابستون دوباره پلاس باشم و بچتم و...

نه تنها من...همه بچه های نت دوست و پارازیتی

راستی...این برفی که اومد کل ایران باهاش حال کردن ها...

 دیروز و دیشب هم دوباره برف اومد....فک کن.موج معلوم نیست سومه یا چهارم...:D

ولی خدایی انقد زمین ها خوشگل شده...انقد با حاله...جاتون خالی که بیاین با هم بریم برف بازی

ولی دیگه کل ایران امسال برف دیدن و یک جورایی از برف سیر شدن...

حالا از همه با حال ترش اینه که دبستان و راهنمایی رو دیشب تعطیل کردن....

منو میگی...من که درس نخوندم به هوای این که تعطیلم...حالا ساعت 9 شب گفتن فقط دبستان و راهنمایی تعطیل...داشتم رادیو و تلوزیون رو خفه میکردم...البطه فقط شبکه خراسان رو

بعد دیگه گفتم چی ار کنم ؟؟؟!!! تصمیم گرفتم بشینم درسامو بخونم خوب امروز درس داشتم دیگه اونم چه درسایی عربی و شیمی و مطالعات..ای خدااااااااااااااااااااا

از ساعت 9:30 شروع کردم به درس خوندن...که یک هویی 4 تا اس ام اس برام اومد...یک نگاهی به ساعت کردم دیدم ساعت 11:10 هست گفتم کدوم بی کاری این موقع به من اس ام اس میده...

همچین که گوشیمو برداشتم دیدم محتوای هر سه اس ام اس یک چیزه

و توش نوشته

تعطیلیم

تعطیلیم

تعطیلیم

نگار و بهار و منا این سه پیامک رو از خودشون ول کرده بودن...

ما3 نفر(من و نگار و منا) با هم مثلث برمودایی + بهار(اخه بهار بعدش بهمون اضافه شد)

حالات منو میگی کلی ذوق کردم که اخ جونم فردا تعطیله

دیگه دارم حال میکنم الان...

 

راستی دهه فجر مبارک باشه...

این روزا دوباره از توی رادیو و تلوزیون داریم مثل هر سال شعر ها و ویدیو کلیپ های تکراری میبینیم...

من که خسته شدم از بس اینا رو هر سال دیدم...کاش دوباره ویدیو کلیپ های جدید بسازن که دوباره بشینیم و نگاه کنیم و دوباره این شعر ها رو حفظ کنیم...

من یکی که به خدا همه ی اینایی رو که پخش میکنن حفظ شدم...من خسته شدم شما نشدین خدایی؟؟؟

 

راستی توی همین هیر و ویر بچه خالم هم به دنیا اومد...انقد نازه اسمشو امیر گذاشتن...

من دیگه خبری ندارم

اگه شما خبری دارین بهم بگین منم با خبر بشم...خوشحال میشم...

موفق باشید

یا حق

نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 22:14 توسط حورا| |


Design By : Night Skin