آسمون آبی
!!!همه چیز از همه جا... فعلا خاطرات مدرسه!!!
چرا بابا.... اجازه اپ کردنو بهم دادن... حالا کی؟؟؟( ای پر رو... بماند) مهم اینه که دارم اپ میکنم دیگه... حالا خوبین؟ سیلامتین؟؟؟؟ میدونم دلت واسم تنگ شده بود.... مرسیییی! حالا دیگه چه کنیم... ولی خدایی چقد دیر گذشت... ۱۶ روز! همیشه زود تر میگذشت! این جا انقد هوا با حاله.... مخصوصا" دیروز... واسه خوابیدن توی بهارخواب عشقه! یه حالی داد!!! دیگه انقد دلم عروسی میخوااااااااااااااد.... توی مدرسه راه میرم به همه بچه ها میگم عروس خانوم!!! یکی از بچه هامون هم که عروس شده... مراسمشون توی تیره.... بعد هم میره شیراز! خودشو کشته با شوهرشششششششش... اوق میزنیم انقد میگه امیر(شا داماد).... مامانم(مادر شوهر).... حانیه( خواهر شوهر) چند روز پیش هم توی پاش شیشه رفته ! نمیاد مدرسه! ماه عسل هم که رفتن.... یا خداااااااااااااااااااا حالا چرا دل من عروسی میخواد؟؟؟ چون همه دم بختن ولی.......! بی خیال! وقت ندارم مراسم سیزده رو بنویسم... حال مینویسم! همین که بگم همه خونه ما بودن ... جلوس خونه ما بود... خونواده عمه هام و عموم. بعد هم رفیتم کوهسنگی.... اتفاق ها این جا افتاد... ولی سر سفره ناهار هم........................... حالا فعلا" توی کف باشین... بعدا" میگم. ...................... دلم تنگ شده بود اپ نکرده بودم!!!!؟<<<<<<<<<<<<<<!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



